بازاریابی آشی

بازاریابی آشی

1961
1

بعد از بحث و تبادل نظر بسیار پیرامون مسائل مربوط به حیطه بازاریابی در دانشگاه، با دوستان و استاد گرانقدرمان تصمیم گرفتیم که دقایقی را به بهانه خوردن آش کنار هم باشیم. تا هم خستگی یک روز کاری را در کنار هم بر طرف کرده باشیم و هم به تعمیق بیشتر روابط اجتماعی عاطفی خود بپردازیم.

با پیشنهاد بنده و پذیریش گروه ( البته دوستان به دلیل گرمی هوا کمی اکراه هم داشتند) قرار بر این شد که به آش فروشی قدیمی و همیشه شلوغ منطقه انقلاب به نام آش نیکو صفت برویم. این آش فروشی زمانی در یک زیر زمین در گوشه ای از میدان انقلاب فعالیت می کرد. اکنون  مدتی است به محلی دو طبقه و بسیار بزرگ تر نقل مکان کرده است (۱۰ دهمین فلسفه کاری گوگل : بزرگ شدن همیشه معیاری برای خوب بودن نیست ) . نزدیک آش فروشی که شدیم مثل همیشه با صفی طولانی که تا مقابل درب ورودی ادامه داشت، مواجه شدیم . من و آقا صادق برای خرید آش در صف ایستادیم و باقی دوستان برای یافتن محلی برای نشتسن به طبقه دوم رفتند .چند دقیقه ای طول کشید تا نوبت به ما رسید البته گمان می کردیم باید نوبت ما باشد ؛ با اولین شگفتی مواجه شدیم اگر نوبت ماست پس چرا نوبت ما نشده است ؟ مراحل کارآش فروشی اینگونه بود : کسانی که آش را به صورت بیرون بر تهیه می کردند دراولویت بودند و ما همچنان در صف منتظر بودیم . چهار، پنج نفری بدون آنکه در صف منتظر مانده باشند با قبض هایی که باید پرداخت می کردند، آمدند و با کارت های بانکی وجه قبض خود را پرداخت کردند و ما همچنان منتظر برای آنکه شاید یار نظری به ما کند. آخرین نفر از صف کیلیویی (بیرون بر ) کارت بانکی ارائه کرد که اعتبار آن کافی نبود . کارگر پشت دخل بسیار عبوس و بد خلق و خسته از روزگاری که موی او را سپید کرده بود با بد عنقی خاصی کارت معلوم الحال را جلوی مشتری پرت کرد و گفت :” آقا این که پول نداره” . پسر جوان با متانت خاصی کارت دیگری به متصدی امور، قدر قدرت،قوی شوکت و مقام قبله عالم آش فروشی داد. در این اثنا آقا صادق که سعی می کرد با زبانی نرم متصدی آش فروشی را متوجه کند که نوبت ماست ، با برخورد تند مرد آش فروش مواجه شد ؛” به من چه همش کارت می آرید به من چه که همش از اونطرف میان “(منظورش بخش کیلیویی بود) ما  در حالی که  از تجزیه و تحلیل استراتژیک این جلت مقام شگفت زده بودیم ،از این مرحله عبور کردیم به مرحله جدیدی در مراحل آش گرفتن رسیدم . باید فیش را تحویل می دادیم و آش مزبور را دریافت می کردیم. کارگرجوان تری که از نظر بد عنقی از متصدی امور مزکور چیزی کم نداشت هیچ، بیشتر هم داشت. قبض ما را که دید در یک سینی پنج تا کاسه گذاشت و آش را ریخت و پیاز داغش را هم زیاد کرد! نحوه ریختن آش و پیاز داغ من را یاد فیلم (( زندگی زیبا است)) روبرتو بنینی انداخت یک لحظه احساس کردم ، یهودیی هستم که در چنگ نازی ها گیر افتاده ام. شگفتی ما لحظه به لحظه بیشتر می شد. بالاخره آش را گرفتیم و به سمت طبقه دوم حرکت کردیم. در راه متصدی امور بانکی فوق الذکر را درحالی که یک کارت بانکی در دست داشت و با صدای بلند سر مشتریان داد می زد : (( این اسباب بازیاتون بذارید جیبتون پول نقد بدید )) .!!!!!

من و صادق آش ونان به دست پله ها را بالا می رفتیم که دیدم آقای دکتر از پله ها پایین میآیند( گفتم: حتما اتفاقی افتاده و خودمو برای این جمله آماده می کردم که ” جمع کن بریم ” ) به کارگر آش فروشی که رسیدند درخواست کردند که میز ما را تمیز کنند … آن کارگر هم حواله داد به دیگری ، آن دیگری نیامد و به روی خودش هم نیآورد . خلاصه ما ظرفهای غذای نفر قبلی را روی میز بغلی گذاشتیم. مشغول آش خوردن و تحلیل سبک کار شگفت آور کسب وکار آش فروشی شدیم. دکتر می گفتند : “یه نفر باید روبروی مغازه اینا آش فروشی بزنه چند کارگر مودبم هم بزاره و دقیقاً همین آش رو با همین کیفیت و همین قیمت به مشتری بده.” مراسم آش خوری و مباحث بازاریابی تمام شد. دو نفر از دوستان برای باقیمانده آش ظرف یکبار مصرف خواستند. ما هم که چشممان به خدمات کارگران آب نمی خورد، شخصاً مراجعه و ظرفها را گرفتیم . که با جمله ای بی ادبانه اما تاثیر گذار کارگر مربوطه مواجه شدیم : (( داشتی می رفتی پونصد میدی صندوق )).!!!!  گوکل ،اپل و سامسونگ شگفت زده می کنند، کسب و کار های  ما هم شگفت زده می کنند. اما به قول ایرج میرزا این کجا و آن کجا.

 وسایلمان را جمع و جور کردیم آماده رفتن بودیم که یکی از کارگران کانال کولر را بست که خدایی ناکرده مشتری ها بیش از اندازه خنک نشوند. پونصد تومان را روی دخل گذاشتم و پشت سرم را هم نگاه نکردم. از در که  بیرون می رفتیم یاد جمله خدا بیامرز هنری فورد افتادم (( هر مشتری می تواند ماشین به هر رنگی که می خواهد داشته باشد، به شرطی که سیاه باشد )).

یک نظر

  1. با سلام خدمت شما دوست عزیز یادداشت پر از انتقاد جنابعالی را خواندم در مساله برخورد تند صندوقدار و عبوس فروشنده بنده بعنوان مدیریت شخصا از شما عذرخواهی میکنم و حتما این مساله به آنها هم گوشزد خواهد شد ولی قبول بفرمایید در بیان برخی مطالب اغراق شده و نیمه خالی لیوان دیده شده بطور مثال صف کیلو بر پرسی ارجح نیست و بستن دریچه کولر بنا بدرخواست مشتریان دیگر میباشد و دریافت هزینه تمام شده ظروف گیاهی بدلیل سیاست عرضه ارزان قیمت و زیر نرخ اتحادیه ما بخاطر دانشجویی بودن منطقه انقلاب میباشد و از سال گذشته برای اینکه مشتریان زیاد در صف صندوق معطل کارت کشیدن نشوند یک دستگاه کیوسک دریافت سفارش با کارت بانکی در ورودی قرار گرفته است بحر حال در محیط مجموعه شماره تلفن انتقادات نصب شده و در سایت هم ارسال نظرات موجود میباشد تا در صورت ناراحتی مشتری رسیدگی لازم شود ای کاش در وهله اول با ما در مبان میگذاشتید
    امیدوارم صحبتهای بنده را حمل بر توجیح نگذارید و بنده مجددا از شما پوزش میطلبم و امیدوارم تلاش ۶۰ ساله مجموعه ما را با برخورد دو تن از کارگران نادیده نگیرید
    با آرزوی موفقیت برای گروه شما
    نیکوصفت

ارسال یک نظر